
می کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود یادت/ ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
................
تو به من خنديدی و نمي دانستي من با چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويدسيب را
دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز،سالهاست كه
در گوش من آرام،آرام خش خش گام تو تكرار كنان، مي دهد آزارم ومن انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا،
«خانه كوچك ما سيب نداشت»
![]()
![]()
![]()
![]()
باز امشب ،
درد ، تمام قد ايستاده در تاريكي ها
و تنم ،
خميده تر از روزها
سايه ذهنم را
به زمين مي سايد
چشمانم هم ،
در پي بيداري
به خواب دلتنگيها رفته اند
انگار ؛
تعبير طولاني خواب من
پاياني ندارد ...
پررنگترها را میبینیم
و سختترها را میخواهیم
غافل ازاینکه
عشق ساده میآید
، بیرنگ میماند
و بیصدا میرود